خرید بک لینک
دختر عزیزم... روزهایی در زندگیت فرا می رسند که غرق در نور و خنده و اشک و رنگ خواهی بود. روزهایی که تماس جسورانه دو دست، تو را به پرواز روی بام تهران می کشاند. روزهای خوبی که به باورشان دو دلی، روزهای محشری که به تعریفشان برای خودت هم بخل خواهی ورزید. در همچین روزهاییست که تاریخ ، که یک روز میانی

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:43

تو می دونی من عاشق بررسی کردن اتفاقات کوچیکیم که ما رو تا اینجا کشونده. ایندفعه دیگه طولش نمی دم، فقط می خوام بگم از کوبیدن بی شعورانه در توی صورتم قرار بوده نویسنده وبلاگم باشی. قرار بوده هی به پیش نویسایی که اسمت کنارشون می درخشه نیگا کنم و قند تو دلم آب بشه از این وبلاگی که انگار دیگه شکل یه اتاق

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:43

به آسمونی که به خاطرت می باره قسم، سرد نیست خاک. نه حداقل اونقدری که می گن...

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:43

*_* ^_^

*دخترک از زیر نور فواره های رنگی رنگی مسجد جامع یزد سلام میرساند!

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:43

خدای عزیز و مهربونم؛

ممنون که بین این همه میلیارد آدم، شنیدی منو.

مرسی که با وجود تمام آدمای بداخلاق ولی مشغول نماز، کوچه پشتی مسجد جامع یزد بودی و پیش ما. نه پیش اونا.



* و همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا آن ها را به خودفراموشی دچارساخت.

قسمتی از آیه 19 سوره حشر.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:43

به علت عدم احساس امنیت یکی از نویسنده ها (چرا سرتون تو ماتحت آدمه آخه؟ ) آدرس وبلاگو دارم عوض می کنم اگر کسی هست که فالو نمی کنه و می خواد آدرس جدید رو داشته باشه، می تونه بهم پی ام بده.

آی دی من رو هم که می دونین دیگه. @No1am

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:43

دلم می خواد تمامِ دخترایِ دنیا رو جمع کنم دورم. محکم بغلشون کنم. خیلی محکم. بهشون بگم مهم نیست که نگاها همیشه روی تو نیست. مهم نیست که پوستت صاف نیست یا بینیت بزرگه. مهم نیست اندامت تحریک کننده نیستن یا اصلا شکلِ مدل های ویکتوریا سیکرت نیستی. اصلا مهم نیست که صدایِ لطیفی نداری یا مثِ شاهزاده خانوما، آروم و شمرده حرف نمی زنی. تو خوبی. تو خوبی. تو همینطوری خوبی. گورِ بابایِ همه رسانه ها که می خوان ما رو شکل هم کنن. تو خوبی. به پسرا چی می گم؟! عنوان مطلبو.

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 13:12

من آدمِ عمیقیَم؟ برای خودم توی این دسته قرار نمی گیرم. تجربه دارم؟! نه. تخصص؟! بازم نه. صرفا از دیدِ سوم شخص، همه چیز راحت تر دیده می شه.گفتم آدم عمیقی نیستم. ولی آدمایِ عمیق و خوبِ زیادی رو می شناسم. امروز ولنتاین بود و من به این فکر کردم که چه تعدادِ زیادیشون تویِ دورِ « گول زدنِ خودشون» افتادن. داستان چیه؟!تنهایی سخته. من هنوزم درکی از روابطی که بهش می گن رل زدن و بعد هم ادعا می کنن عشقمون آآآسمونیه ندارم، نیست عزیز من. وقتی هورمونات هی بالا و پایین می شه نیست خب. وقتی نمی تونین دوستِ معمولی باشین نیست خب. اندام هایِ بقایِ نسل هم دَرِش دخیله. دردناکه؟! مایوس کننده س. با وجود اینا، درک می کنم که تنهایی باید سخت باشه. هست خب. برای هر کس یه جور. و برای من اصلا جالب نیست که ببینم این تنهایی و دشواریِ پیدا کردنِ کسی که پا به پایِ ذهنِ فعالشون بیاد، کسی که به باهوشی خودشون باشه، به محشری خودشون باشه و « در حدشون» برای عشق ورزیدن، وادارشون کرده به انتخابِ آدم هایی پایین تر و سطحی تر ازشون و انکارش. انکارش. انکارش.نیاز به عشق ورزیدن دارن و اختلافِ قد، فاحش تر از اینه که بشه ادعا کرد ناخودآ

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 13:12

« یه گردالی می کشم برای صورتت. دهن انتخابیه، می خوای؟ دهن نداری که جواب بدی. عجب خریَم. عیب نداره، به جایِ دهن برات انگشت می ذارم. کلی انگشت. ده تا! باهاشون راحت می تونی تایپ کنی. داد زدن راحت تره باهاشون در واقع. الآن راضی ای؟! انگشت شستتو تکون بده اگه راضی ای! چقد خوب! چشم هم می خوای، نه؟! باید بخوای. چشم زورکیه. چشم که نداشته باشی به درد نمی خوری. اشک چی؟! آهان. حواسم نبود مرد که گریه نمی کنه. حله. گوش و هندزفری هم نیازت می شه. فک کنم تمومه کارت. خوش اومدی.» ____ a is typing... « ازت متنفرم!» « چطوری می تونی؟» « من کیَم؟! » « تو زاده منی. مدتهاست. تو همون جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهی.» « بالآخره اول زاده تو ام، یا جوابِ سوالِ صد در صد دلخواهت؟! » « ازم جوابشو نخواه. خودت می دونیش.» « و ازین بابت متاسفم.» ___ « از من فرار نکن.» « دیگه هیچ چیزی اینجا نیست. خسته م. حوصله م سر رفته. تو برام جذابیتی نداری دیگه.» « اما من تو رو آفریدم. » « نکته همینجاست.» « می دونم.» ___ « حتی نکردی اسمِ خوبی برام بذاری. هر جا که برم باید بگم که a هستم؟!» « می تونی بگی صد در صد دلخواهم. » « من

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 13:12

کلاسِ زبان جمعه ها صمیمی تر است. این بار، بحثِ توقعاتِ خانواده ها شد. یکی گفت که فقط ازش می خواهند درس بخواند. بنشیند توی خانه و درس بخواند و یک جورهایی به تمامِ این کار ها مجبورش هم می کنند. خیلی ها موافق بودند. یک زنِ سی ساله گفت زندگیِ او را هم از بچگی با درس خواندن تعریف کرده اند. او و خواهر و برادرش را. پی اچ دیِ فیزیک داشت. می گفت از فیزیک متنفر است اما هیچ راهِ دیگری برای دوست داشتنِ خودش پیدا نکرده بود. گفتند و گفتند و نوبتِ من شد. همه چیز خیلی سریع از ذهنم گذشت. از تمامِ توقعاتِ نفرِ اول بودن، نابغه درس و هنر بودن، دخترِ مودبِ دوست داشتنیِ جمع ها بودن، خنده های یواش اما شاد و جذبِ جمع هایِ دخترانه بودن؛ یک جور ناامیدی محض مانده که پشتِ توجیهِ مورد علاقه شان، « نبوغ»، پنهان شده. چه توقعی دارند؟! هیچ توقعی. اولین چیزی که به ذهنم رسید را گفتم که فقط می خواهند شاد باشم، و در لحظه فهمیدم که مدت هاست از این یکی هم ناامید شده اند. انگار که اگر آرزو هایِ برباد رفته تمامِ آدم های دنیا را بگذارند یک گوشه و برایِ مادر و پدرم را هم یک طرف، باز هم برای این ها بیشتر باشد...

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 13:12

و همه چیز از یه گروهِ موزیک شروع شد. سلیقه موسیقیایی هایی که هنوز شبیه به همه. جمع کردن چهار نفر از اون گروه قدیمی دورِ هم. نحوه حرف زدنِ کمی مودبانه و محافظه کارانه. آدم هایِ جدیدی که دوباره اد می شدن تو گروه و علامت سوالِ دلگیری که بالایِ سرِ بقیه بوجود میومد. « اینا کیَن؟! جایگزین؟! من چرا نمی شناسمشون؟! ». از بحثایِ حاشیه ای و تلاش برایِ وانمود به صمیمیتی که هنوز هست. که دیگه نیست. بعدترش چی شد؟! از خنده های با هم شروع شد. لبخندایی که همزمان با آدم هایِ قدیمی زده می شدن. اسم هایِ آشنا و قدیمی که میومدن. آدمایی که نیازی نبود چیزی رو براشون توضیح بدی. اشاره به مکان. اشاره به زمان. اشاره به سایت. اشاره به انتشارات. و همه چیز که مثلِ فیلم از جلویِ چشمامون رد می شد. « من با این آدما بزرگ شدم.» ، « چقدر... غریبانه. ». بعد از اون آدما، بعد از wind ، من اکیپای زیادی رو تجربه کردم. ویند تجزیه شد. دوستامون عوض شدن. نمی دونم؛ آدمایِ مهربون تری. آدمایِ موجه تری. آدمایی با شخصیتایی که بهمون نزدیک تر بودن. ولی هیچوقت.. اون حسِ خنده هایِ تا خودِ صبح.. اون گریه هایِ نصفه شبی.. اون جرات حقیق

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 13:12

توی خانه راه می روم و زیرصدای تمام آوازهایی که می خواهند نشان بدهند هنوزم خودمم، یک دختر جدی منطقیست که زمزمه می کند《 چه خوب که عاقل تر شده ام...》


《 چه خوب که عاقل تر شده ام.》

《 چه خوب که عاقل تر شده ام 》

《 چه خوب که عاقل تر شده ام.》...


برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 13:12

سبای عزیز!

من نمی دونم الآن کجایِ کره خاکی هستی یا کی ای اصلا. خواستم بگم از اولِ پاییز تاحالا دو بار اومدم تولدت و لطفا اگه برای بار سوم به شک افتادن و بهت زنگ زدن، سه نکن. من تولدِ توعم!:))


* یعنی یا به شدت اونطرفی، یا اینطوری که با شوخیایِ نودهشتیا وارشون با دوستایِ پسرم دارم دیوونه می شم.:| همتون سبایین زین پس. اَه.:|

برچسب: نویسنده: ماهان پاکدل تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 13:12

صفحه بندی